تبادل لینک رایگان - بازدید کننده های سایت خود را افزایش دهید صــــــفردرجــــه - پسری که …

پسری,…,

[RB:Blog_Keywords_Tags]

پسری,…,,صــــــفردرجــــه - پسری که …,صــــــفردرجــــه

نقشه سایت

خانه
سئو کننده

درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ραяαzıт ...

جستجو

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • نویسندگان

    نظرسنجی

    آیا تو پستامون از ادامه مطلب استفاده کنیم؟



    امکانات جانبی

    Online User
    صفر درجه رو تو گوگل محبوب کن :

     

     

    صفر درجه رو محبوب کن :

     

    تبلیغات

    وبلاگ با این ادرس منتقل شد http://whatthefaz.blogfa.com/

    وات دِ فاز|استاتوس|عکس |+18|تکست گرافی

    پسری که …

    محبوب کن - فیس نما وبلاگ ب این ادرس منتقل شد http://whatthefaz.blogfa.com/

    وات دِ فاز|استاتوس|عکس |+18|تکست گرافی

    با اینکه رشته* اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می* زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او

    شده* بودند. اگر یک روز او را نمی* دید زلزله*ا ی در افکارش رخ می*داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود.

    می*خواست حرف بزند. می* خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از

    این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا*

    گرفته* بود. مدام جملاتی را که می* خواست بگوید در ذهنش مرور می*کرد. چه می*خواست بگوید؟ آن همه شوق

    را در قالب چه کلماتی می*خواست بیان کند؟

    در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت

    می* آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی* دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی

    دید که نمی*توانست باور کند. یعنی نمی*خواست باور کند.

    کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را

    نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند

    بی*آنکه بدانند چه به روزش آورده* اند…

    نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده* است. وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت.

    تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت

    می*کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی* گرفت.

    کش رفته شده از:http://forum.tak-site.ir

    داغ کن - کلوب دات کام

    بخش نظرات مطلب

    موضوعات

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic